خداحافظ پستونک
نازنینای مامان سلام تو ی این پست میخوام در مورد چیزایی حرف بزنم که حدودا برا یک ماه پیشه ولی چه کنم
که اصلا بهم اجازه نمیدیم دست به لپ تاپ بزنم شبا هم که میخوابید دیگه انرژی برام نمیمونه دور از جون عین مرده میشم.
از این حرفها که بگذریم دو ماهه که بودید به دلیل گریه های بی وقفتون به اصرار اطرافیان پستونکی شدید.
نمیدونم چرا حتی از اسمشم بدم میومد ولی مجبورا راضی شدم و همش تو فکر بودم که خودتون ترکش
کنید ولی این داستان ادامه داشت تا اینکه خونه ی آنا جون تصمیم گرفتم هر جور شده از پستونک جداتون
کنم علت اصلیشم این بود که همش برا همدیگرو برمیداشتید و میذاشتید دهناتون و این واقعا اذیتم میکرد
تا اینکه به لطف خدا و به کمک آنا ٢ شب اول و نخوابیدیم تا صبح ولی روزا اصلا سراغشو نمیگرفتین ولی شب
که میشید یهبند میگفتید پسی پسی بیدی دخترای نازنینم از شب چهارم انگار نه انگار که چیزی به نام
پسی وجود داشت خیلی صبورانه با این قضیه کنار اومدید
دخترای صبور من دوست دارم وقتی بزرگ شدین و این پست رو خوندید متوجه بشین که این کار و فقط و فقط
به خاطر سلامتیه خودتون انجام دادم .
عروسکای من بی نهایت دوستون دارم....
تاریخ جدایی از پستونک ٠٤/٠٨/٩٢آخرین روزای ١٨ ماهگی




خداحافظ پستونک 
